ناشکری ممنوع
22 تیر 1399 توسط آمنه نعامي
روزها میگذشتند و زندگی تکراری می شد از بس که در خانه با دخترم سرو کله میزدم خسته شدم همش بالا و پایین میپرید اعصابم رو داغون کرده بود … شبها تا نیمه های شب بیدار می ماند و هر چند دقیقه مرا برای بهانه ای بیدار میکرد … در آرزوی یک خواب عمیق… بیشتر »